الهی قربونت برم هیدرا جونم.عیبی نداره.من می یام بهت سر می زنم.فردا پس فردا مامان اینا می رن سفر.من تنهام.می یام .کتابو نصف کردم عزیزم.صفحه ی ۲۰۹ هستم.همین قدرم مونده البته جز مقدمه و رو جلد و ضمیمه ها.
کارام تموم شد واسم ترجمه بگیریا.بی پولم.
بوووووووووووووووس
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 20:45 موضوع | لینک ثابت
مخصوص آناهیتا
اوا می خواستم جوابشو عین خودش بدم.بعد گفتم اون معلومه که از این قشر عقب مونده و فکر بسته ی اجتماست که تو سبیلاش شپش جمع می شه و نون گدایی خورده.اینه که اومدم پستمو پاک کردم.به هر حال اینجا من یکی که با آزادی بیان اون دسته هم مشکل ندارم.حقشونه.منم حق دارم که اهمیت بدم یا نه.
راستی
دوستان من تا اطلاع ثانوی می رم و برمی گردم.دیگه با این وبلاگ حال نمی کنم.فکر کنم منم باید برای سرزمینم کاری کنم.فقط نمی دونم چطوری.البته اگه حال داشتم شاید گاهی اومدم.بوس بای
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت
بعضی چاپلوسا و چاکرا می گن چرا وبلاگتو به روز نمی کنی.مگه می ذارن با این سر عتاشون؟
خلاصه من برای اولین بار(البته اولین بار که نه.ولی این بار بیشتر از همیشه)از اینکه یک ایرانی هستم و مردم دنیا مارو به خاطر .....میشناسن خجالت زده شدم.آی مردم دنیا ما ایرانیا بد نیستیم.خیلی هم باغیرت و مهربونو راستگوییم.تورو خدا از ما متنفر نباشین.به لطف خودتون بدای ما رو هم ببخشید.ما عاشق یهودیا مسیحیا مسلمونا زرتشتیا و همه ی انسانهای کره ی زمین هستیم با هر دین و مکتب و مذهب که می خوان باشن.ما اونارو چون انسان هستن دوست داریم.ما اهل تجاوز زوری به پسر دخترا نیستیم.به خدا نیستیم.ما مظهر تمدن و آزادگی هستیم.ما باهوش ترین قوم جهانیم.ما فرزندان کوروش کبیریم.ما دوره ی هخامنش جون شما یهودیا رو از دست فرعونهای زمان نجات دادیم و کمک کردیم نسلتون منقرض نشه.تورو خدا مارو دوست داشته باشید.مارو.ما به پذیرش شما جهانیان احتیاج داریم.
سیز یاشید.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت
سلاااااااااااااام
یلدااااااا وارد می شود.
خشم یلدااااااا.
اینترنتم درست شد.حالا می یام مختونو می خورم.دیروز قرار داد کتابمو بستم.تا۲ماه فرصت دارم کتاب۴۱۷ صفحه ای رو ترجمه کنم.وگرنه کلام پس معرکه ست.حد اکثر تا اوایل بهمن می یاد بازار.البته گفتم حد اکثر.
حوصله ندارم.بوس.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
سلام.نا امیدی عمومی جوونای ایرونی منو هم ناجور گرفته.پنهان کاری چرا؟بذار به همه بگم که دارم البته احتمالا کتاب دکتر فیل معروف رو ترجمه می کنم.البته نمونه کارم دوشنبه به ناشر تقدیم میشه.شاید کتاب دیگه بدن . ۳بار کارامو دیدن و پسندیدن.اما چون اسم و رسم ندارم منو همه جور تستی زدن.حالا سر کتاب دومی من حالشونو می گیرم.انشاالله قطعی شد به شما اسم و تاریخ انتشار و اومدنش به بازار و می گم برین بخرین حالشو ببرین.
به قول نانا ایندفعه آخرین نسخه ی هری پاتر و می ترکونیم.اگر خدا بخواهد بخواهد بخواهد بخواهد که با این شانس ریدامون من نمی خواهد نمی خواهد .
دلم واسه هیدرا جونم تنگ شد.واسه سارایی هم تنگه.رسما خونه نشینم.تک و توک کارای ترجمه انجام می دم.آخه یکی نیست بگه مگه مرگ داشتی از شرکت اومدی بیرون.مرتیکه خر داشت بیمه ت می کرد سر تق.خلاصه در آستانه ی خود کشی و این حرفام.امید به زندگی به مقیاس صفر رسیده.جوجوم باهام قهر کرده.سر همون شب زنده داریهای اون روزا.مهم اینه که هر شب بیدارم.تا ۵.روزه می گیرم تا ۵بیدارم اما سحری نمی خورم.۱۱ کیلو کم کردم.نماز نمی خونم.مامان میگه خودتو خر می کنی؟روزه ی بی نماز؟خلاصه در خریت و آرزوی مرگ به سر می بریم.از اون گریه های سال ۸۵ دوباره می یاد تا ساعت۵ سراغم.راستی سالگرد کثافت کثافتا ۳ساله شده.بی خیال ما هم خدایی داریم که نه بابا نداریم.دلم قاطی کرده نمی دونم چشه پدر سگ.
با خدا۲ماهه قهرم.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
سلام.ویندوزمو عوض کنم میام.از بیکاری دارم میمیرم.خودشم یه جور مشغله هست.ممنون هومن..محمد رضای عمه رو بوسیدم.زودم مییام به سایتت سر می زنم.مطلبم مینویسم.از سیاوش هم ممنون که وبلاگمو هنوز می خونی.مییام به زودی حسابی می نویسم.محمد هم ممنون.دوستدارم.همه رو.بای
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
سلام.خوبین.خیلی وقته که اینترنت ندارمو چشمم در اومده واسه وبلاگم.انتخابات بهانه ای شد واسه قعطی اینترنتم.خلاصه امروز محمد رضای من دقیقا۵۲ روزه شده.من دیگه شرکت نمی رم.تقریبا خونه نشینم.خودم اومدم بیرون از اونجا.چون هم بد حساب بود هم سر حقوق به توافق نرسیدیم.تو این ۱ماه خونه نشینی کار مثبتی نکردم.فقط رو اعصاب خانواده راه رفتم.یعنی دوویدم.ناناز دنبال کارم بود. اگه تو این شانس زندگیم موفق بشم و این کار به موفقیت انجام بشه خودمو به چند نفر خاص ثابت می کنم و بوی سوختگی دماغ اون چند نفر رو عالمگیر می کنم.
ناناز اینجاست.دوسش دارم ۷تا.جیگر منه.عسل منه.تی چشم قربون بشوم.نانازم می گه me too.
بووووووسسسسسسسسسسسس.آخیش تخلیه شدم از احساس مهربانی.نتیجه ش آبی شدن نانازه.دیگه خیلی دلم واسه شما واسه وبلاگم تنگ می شه.باید یه کاری بکنم.دلم واسه جوجو.هیدرا.هومن.محمد.و غیره که تو این مدت غیبتم داره اسمشون فراموشم می شه تنگ شده.
خصوصا واسه اونی که همش بهم فیلم معرفی می کرد.شعرای خشکل هم می گفت.ااااااااه ه ه ه ه.اسمش چی بود؟همتونو دوس دارم.سعی می کنم اینترنتمو یه کاری کنم.فعلا بوس و بای.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
سلام.اینترنتم قطع بود.من ۲۴ روزه عمه شدم.مملی یا محمد رضای عمه.حوصله ندارم.خداحافظ.
راستی اینترنتم قطع شده.کلی خبر دارم ایشالله بعدا می گم
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
سلام.تو شرکتم.کسی نبود کنارم.گفتم یه کم ایرانی بازی در بیارم کارهای شخصی انجام بدم.داشتم می اومدم یکی از آهنگهای خراطها رو تو ماشین شنیدم.وای.دیوانه شدم.جالبه که تا حالا نشنیده بودم این آهنگو.آی این سیلی مزه داره.من که حاضرم ناناز۱۰۰تا از این سیلی های محبت آمیز بخوابونه تو گوشم .آی می چسبه.آره این مدت اتفاق زیاد افتاد.از سوء قصد فامیلی گرفته تا خواستگار که بنا به دلایل امنیتی اینجا فاش نمی شه و به طور حضوری و خصوصی واسه هیدراجون و خواهرش توضیح دادم.این روزا رنگ و روم بازتر شده. دارم احساس ۲۳سالگی (جوونی)رو تجربه می کنم.حوصله م زیاد سر می ره.دنبال کار می گردم.بابا نمی خواد پیش دوستاش رو بندازه غرورشو بشکنه.اینه که منم تو این شرکت پر گرد و خا ک و ورشکسته شده دارم عمرم رو حروم می کنم.کنکور ارشد رو دادم.فوق العاده بود.خیلی آسون بود.عمومی هاش که آب خوردن خنکی بود.تخصصی هاشم در حد سراسری بود.کلا امیدم زیاده که قبول میشم.تا خدا چی بخواد.اما در این صورت استرالیا و ...همگی به اتفاق پر.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
سلام.موهامو ۲روز پیش کوتاه کردم.البته از قدش خیلی کم نکردم.یک سوم قدش رو کم کردم.یعنی قبلا تا زانو هام بود.دیگه همه اعتراض کردن.در کمال بی میلی رفتم کوتاش کردم شد تا رو باسنم.خوب جلو موهامم ضعیف شده بود.ریزش مو پیدا کرده بودم.دکترم وادارم کرد که جلومو کوتاه کنم منم جلومو کوتای کوتاه کردم البته خشگل که بودم خوشکل تر شدم.
دیروز هم رفتم تهران.منو مامان جفتمون وقت دکتر داشتیم.مامان واسه دیابتش و من واسه پرسیدن اینکه نکنه ریزش موهام به داروهایی که مصرف کردم مربوط باشه.خلاصه آزمایشم که دادم نه مشکل خون شناسی داستم نه هورمون و نه ...می خواستم جواب آزمایشمو هم نشون بدم.جفتمون رفتیم پیش دکی مهاجری که سه سال تحت نظرش بودم.
سارا جون دختر داییم نامزد کرده.از من ۲سال کوچیکتره.اینا علامت ترشیدگی منه یا عجله ی اون نمی دونم.اما دلم می خواد سارا کوچولوی ملوس و خشکل خوشبخت بشه.یه شوهر جیگر طلام گیر بقیه دخترای فامیل بیفته.من که فعلا نمی خوام.تو اعتصابم.
فردا ساعت ۴کنکور ارشد دارم.وااای.دانشگاه شهسوار وطن من است.بوم بوم بوم.راستی جواب سراسری هفته اول خرداد می یاد.
کلی کار تر جمه دارم امروز باید خودمو بکشم تا صبح تمومش کنم.البته الان شرکتم.فردا باید ترجمه مو تحویل بدم.کاری ندارید.
قربونتون برم.بوس.بای.
نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
این وبلاگ دلتنگنامه ی قلب یه یلداست.یه شب خوابید و صبح از سردی دلش یه زمستون شد.نوازشو فراموش کرد و دنبال خودش تو لفظ کمبود محبت گشت.یه تیر از دنیای سادگیش دلشو سوراخ کرد.وقتی خودشو پیدا کرد اثری از شادی نبود.می دونم جای اون تیر تو جهنمه.حرقم حرف سیاوشه"به دلتنگیهام دست نزن"
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY