تبليغاتX
 می خوام فراموشت کنم

برو گم شو .تو هم حال داریا.

میرم

      عشق تو زیبا نیست

     قلب تو با ما نیست

     رویا نیست

میرم

      جایی که دریا نیست

     اسم تو رو ما نیست

     غوغا نیست

                              خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت


تنها نرو این راه رفتن نیست

دنیای تو چیزی به جز من نیست

خدایا چیکار کنم.نه نمی خوام.بچه که بودم همش دلم می خواست بزرگ شم.یه آدم بزرگ موفق.راهنمایی که بودم به بچه های دبیرستان حسودیم می شد و آرزو می کردم دبیرستانی شم.وقتی هم دبیرستانی بودم دلم می خواست دانشجو باشم.تو دانشگاه آرزوی کار و زندگی موفق تنها چیزی بود که بهش فکر می کردم.امید خیلی قشنگه.همون سال اول دانشگاه چنان ضربه ی عاطفی خوردم که هنوزم سمش تو وجودمه و رو تمام روابط و زندگیم سایه انداخته.نسل من یه نسل سوخته بود.یه بار سیاوش نوشته بود که اونا نسل سوخته ان اما نه کجاشون سوخته بود.این هم سنای منن که اگه حمایت مالی پدرامون نباشه 2روزه از گرسنگی میمیریم.اونقدر داغون و خردم که دنیا به چشمم نمییاد.

نتونستم زندگی کنم.نتونستم لذ تو تجربه کنم.یه پاچه گیر تموم عیارم.می دونم که منو می دونی.وای بغلتو می خوام .می خوام که بازم تجربه ت کنم.دستاتو.نگاهتو.از صدات رضایتی پیدا نمی شه دیگه.وقتی از خودکشی دونفره حرف می زنم.با بابام منو تهدید می کنی.چرا خسته نمی شی از زندگی خسته کننده.تا کی با وحشت تو بغلت گریه کنم.تاکی  دزدکی دوستت داشته باشم.تا کی نگاه تلخ  ...فکر کنم باید تموم شه.به سرزنشای همه می ارزی اما تمومش کن.یلدا خسته ست.تا کی مست چشمای بد اخلاقم می مونی.من بدون تو هم زنده بودم.یه فرصت بده ببینم شاید بازم بشه.بگو که ازم متنفر بودی.هستی و میمونی.نمیتونم ببینم که کوچیک میشی..نمی تونی.هر کسی نمی تونه تحملم کنه.من می خوام یکی شیمو تو بغلت بمیرم.مثل شعر مهدی.تو اتاق تو.با یه برش کوچیک.قطره های خون عاشقونه بیرون بچکه و وقتی سرد و خمار خواب شدم با همون سینه ی دریاییت گرمم کنی.با تو از مرگ نه از خواب نمی ترسم.یا امشب حالمو عوض کن یا من تا صبح چشماتو عزادار می کنم.

دوست دارم لبالب

میسوزه عشقم از تب

پرمیشم از عشق تو

هر ثانیه هرشب

من از مجید متنفرم.اون یه تخم حروم کون کشه.من ازش عصبانی ام.باعث و بانی همه ی دردای بی درمونم اون شد.اون شد.

پس چرا تو باهام نمیمیری؟نمیخوام زنده باشم.خیلی سخته.


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


امشب شب غمه.دلم گرفته.نمی دونم هر چند وقت یه بار باید قاطی کنم.دلم واسه داداشم هم تنگ شده.بلیط  قطار گیرش نیومد نتونست بیاد.یعنی مامان اجازه نداد با ماشین خودش بیاد تو این جاده ی چالوس یخبندون.من امروز باز رفتم پیش دکتر غیاثی واسه ریزش موهای جلو سرم.خدا رو شکر دیگه ریزشش بند اومد.حالا دارو مصرف می کنم که اینا که ریخته هم در بیاد.امروز دکتر گفت که مثل روز اول پر پشت و خوب می شه جلوم.با سوده و آیناز رفتم دکتر.پول نداشتم زیاد.روم نشد از بابامم بگیرم.آخه 10 ماهی هست ازش پول نگرفتم.خودم با همین جیره های تر جمه خرج خودمو می کشم.البته بابایی گاهی بهم پول می ده.پول تلفنمو هم خودش می ده.اما گفتم میخوام استقلال داشته باشم نیازی به پولش ندارم.البته خیلی بیجا کردم.چون امروز کلی چیزای خشگل دیدم.پول نداشتم بخرم.سوده و آیناز هر کدوم 200 .300تومن خرید کردن من بد بخت فقط نیگاه کردم گفتم وای چه قشنگه.دلم پیش اون بوتی هست که سوده خرید وای.پالتو م دیگه به درد نمی خوره.چون وزن کم کردم.علاوه بر اینکه دیگه مد نیست تو تنمم شنا می کنه.اما پول نداشتم بخرم.تازه چند روز دیگه تولد داداشمه.اگه ولخرجی کنم نمی تونم واسش چیزی بخرم.از ترجمه هم زده شدم بس که این مدت سرم تو کاغذ بود.فکر کنم باز باید از بابا مواجب بگیرم.دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.اینکه دختر داییم چنین ما شینی داره و من گدا حتی رانندگی رو هم فراموش کردم و غراضه مو بابایی فروخت(حتی 2بارم سوارش نشدم.بابا می ترسید.نمی دونم اصلا واسه کی خریده بود)ناراحتم می کنه.اون قیافشم از من خشکل تره.امروز که کنارم بود همه به اون توجه می کردن و من احساس مشنگی می کردم.البته من اخمو و بدون آرایش بودم خوب.(خودمو دلداری می دم)خلاصه اینکه این بی پولی خر منو هم گرفته.

زنگ زدم به داداش.غروب کلی براش گر یه کردم.باید کاری کرد.بهش می گم تو یزد واسم یه کاری پیدا کن.دق کردم از بی مصرفی.میگه کو کار؟بابا امشب با یکی از دوستای نامردش در مورد من حرف زد.اونم بلافاصله گفت کار وضعش خرابه.مناسب یلدا پیدا نمی شه.بابا من زحمت کشیدم درسمو7ترمه تموم کردم که خونه نشین شم؟ناراحتی اعصاب گرفتم .روزا همبازی برادر زاده ی جیغ جیغوم هستم و ترجمه گهگاهی می کنم و چندر غاز در می یارم.تازه نصف بیشترش مال بچه های فامیله و تو رو درباسی مفتی حمالی می کنم.

من کار می کنم.اینا کی می خوان به داد من جوون برسن.بابا سواد دارم.سابقه دارم.منو هر جور می خواین تست کنید.فقط مشکلم اینه که پارتی کلفت ندارمو بسیجی نیستم.

به خدا بابامم تو جبهه شیمیایی شد.اما نرفت دنبال جیره خواری و مواجب نمی گیره.کارت جانبازی نداره.می گه آدم واسه دفاع از زن و بچه ش جیره نمی گیره.

بابایی منو این ماه بیمه کرد.خودم یه دهنه مغازه دارم.بابا برام ساخته.اما نمی دونم اخه منشی بابا شدنم به درد ننم می خوره؟تا کی تو اون مغازه ی یخ کرده بشینم مشتری های نداشته رو جواب بدم.نمی دونم چه جنسی بیارم تو این مغازه بفروشم.به شخصیتم نمی خوره مغازه داری آخه؟

من مترجم زبانم.تخصص و علاقم اینه.کتاب ترجمه کردم.سابقه م تو این رشته ست.حالا بیام کاسبی.تازه این مغازه موقعیت تجاریش خوب نیس. چه کار کنم اینجا؟بابایی هم که داره ور شکست میشه.کجاست مشتری؟

زندگی روز به روز تکراری تر می شه.من خیلی دپرسم.خیلی هم تنهام.هیچ دوست صمیمی صمیمی صمیمی ندارم.هیچکی حتی نیس که روزا باهاش اس ام اس بازی کنم.یا برم بیرون.چند ساله چت و گذاشتم کنار.هر سالی ماهی یه بار پیامامو یا چک کنم یا نکنم.حتی دست و دلم به چت هم نمی ره.تازه اینترنتم هر یه روز در میون قطعه.الآنم از یه اکانت دزدی دارم استفاده می کنم.

یکی بگه من چه کار کنم؟


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


سلام.کتابم تموم شد.برای ویرایش فرستادمش.خیلی وقته.اما چاپش همون برج ۱۱ یا ۱۲ اتفاق می افته.چون تو قرارداد بود ۴ ماه بعد از تحویل.رو اسمش هنوز گفتن تجدید نظر کنیم.من طبق کتاب" اهمیت به خود"ترجمه کردم اسم کتابو اما ممکنه ناشر واسه جذب بیشتر تو بازار اسمشو عوض کنه.به هر حال انتشارات ابو عطا این کارو انجام می ده.کتاب مال دکتر فیل مک گراو هست و مترجمشم منم."سید خانوم"هر کی می خواد اسم واقعی شناسنامه ایمو ببینه این کتابو بگیره.

سینا جان این اطلاعاتو واسه تو بیشتر گذاشتم که راجع به کتاب پرسیدی.بهم گفتن اگه رمانمو بپسنددن اونو هم چاپ می کنن.الان دارم روی رمانم کار می کنم.در ضمن دنبال کار مهاجرتم به استرالیام افتادم.این ماه قرار بود با بابا و مامان بریم ترکیه یه دور بزنیم.به خاطر سردی هوا منصرف شدیم.الان وضع جیبمون خرابه راه دور تر فعلا وسعمون نمی رسه.اما همین روزا سفری به همسایگی خودمون می رم.بابا بهم اجازه داد.البته با همون توری که خودش می گه باید برم"دوستشه"

بوس. 


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


الهی قربونت برم هیدرا جونم.عیبی نداره.من می یام بهت سر می زنم.فردا پس فردا مامان اینا می رن سفر.من تنهام.می یام .کتابو نصف کردم عزیزم.صفحه ی ۲۰۹ هستم.همین قدرم مونده البته جز مقدمه و رو جلد و ضمیمه ها.

کارام تموم شد واسم ترجمه بگیریا.بی پولم.

بوووووووووووووووس


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 20:45 موضوع | لینک ثابت


مخصوص آناهیتا

 

 

اوا می خواستم جوابشو عین خودش بدم.بعد گفتم اون معلومه که از این قشر عقب مونده و فکر بسته ی اجتماست که تو سبیلاش شپش جمع می شه و نون گدایی خورده.اینه که اومدم پستمو پاک کردم.به هر حال اینجا من یکی که با آزادی بیان اون دسته هم مشکل ندارم.حقشونه.منم حق دارم که اهمیت بدم یا نه.

راستی

دوستان من تا اطلاع ثانوی می رم و برمی گردم.دیگه با این وبلاگ حال نمی کنم.فکر کنم منم باید برای سرزمینم کاری کنم.فقط نمی دونم چطوری.البته اگه حال داشتم شاید گاهی اومدم.بوس بای


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


بعضی چاپلوسا و چاکرا می گن چرا وبلاگتو به روز نمی کنی.مگه می ذارن با این سر عتاشون؟

خلاصه من برای اولین بار(البته اولین بار که نه.ولی این بار بیشتر از همیشه)از اینکه یک ایرانی هستم و مردم دنیا مارو به خاطر .....میشناسن خجالت زده شدم.آی مردم دنیا ما ایرانیا بد نیستیم.خیلی هم باغیرت و مهربونو راستگوییم.تورو خدا از ما متنفر نباشین.به لطف خودتون بدای ما رو هم ببخشید.ما عاشق یهودیا مسیحیا مسلمونا زرتشتیا و همه ی انسانهای کره ی زمین هستیم با هر دین و مکتب و مذهب که می خوان باشن.ما اونارو چون انسان هستن دوست داریم.ما اهل تجاوز زوری به پسر دخترا نیستیم.به خدا نیستیم.ما مظهر تمدن و آزادگی هستیم.ما باهوش ترین قوم جهانیم.ما فرزندان کوروش کبیریم.ما دوره ی هخامنش جون شما یهودیا رو از دست فرعونهای زمان نجات دادیم و کمک کردیم نسلتون منقرض نشه.تورو خدا مارو دوست داشته باشید.مارو.ما به پذیرش شما جهانیان احتیاج داریم.

سیز یاشید.


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


سلاااااااااااااام

یلدااااااا وارد می شود.

خشم یلدااااااا.

اینترنتم درست شد.حالا می یام مختونو می خورم.دیروز قرار داد کتابمو بستم.تا۲ماه فرصت دارم کتاب۴۱۷ صفحه ای رو ترجمه کنم.وگرنه کلام پس معرکه ست.حد اکثر تا اوایل بهمن می یاد بازار.البته گفتم حد اکثر.

                             حوصله ندارم.بوس.


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


سلام.نا امیدی عمومی جوونای ایرونی منو هم ناجور گرفته.پنهان کاری چرا؟بذار به همه بگم که دارم البته احتمالا کتاب دکتر فیل معروف رو ترجمه می کنم.البته نمونه کارم دوشنبه به ناشر تقدیم میشه.شاید کتاب دیگه بدن . ۳بار کارامو دیدن و پسندیدن.اما چون اسم و رسم ندارم منو همه جور تستی زدن.حالا سر کتاب دومی من حالشونو می گیرم.انشاالله قطعی شد به شما اسم و تاریخ انتشار و اومدنش به بازار و می گم برین بخرین حالشو ببرین.

به قول نانا ایندفعه آخرین نسخه ی هری پاتر و می ترکونیم.اگر خدا بخواهد بخواهد بخواهد بخواهد که با این شانس ریدامون من نمی خواهد نمی خواهد .

دلم واسه هیدرا جونم تنگ شد.واسه سارایی هم تنگه.رسما خونه نشینم.تک و توک کارای ترجمه انجام می دم.آخه یکی نیست بگه مگه مرگ داشتی از شرکت اومدی بیرون.مرتیکه خر داشت بیمه ت می کرد سر تق.خلاصه در آستانه ی خود کشی و این حرفام.امید به زندگی به مقیاس صفر رسیده.جوجوم باهام قهر کرده.سر همون شب زنده داریهای اون روزا.مهم اینه که هر شب بیدارم.تا ۵.روزه می گیرم تا ۵بیدارم اما سحری نمی خورم.۱۱ کیلو کم کردم.نماز نمی خونم.مامان میگه خودتو خر می کنی؟روزه ی بی نماز؟خلاصه در خریت و آرزوی مرگ به سر می بریم.از اون گریه های سال ۸۵ دوباره می یاد تا ساعت۵ سراغم.راستی سالگرد کثافت کثافتا ۳ساله شده.بی خیال ما هم خدایی داریم که نه بابا نداریم.دلم قاطی کرده نمی دونم چشه پدر سگ.

با خدا۲ماهه قهرم.


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


سلام.ویندوزمو عوض کنم میام.از بیکاری دارم میمیرم.خودشم یه جور مشغله هست.ممنون هومن..محمد رضای عمه رو بوسیدم.زودم مییام به سایتت سر می زنم.مطلبم مینویسم.از سیاوش هم ممنون که وبلاگمو هنوز می خونی.مییام به زودی حسابی می نویسم.محمد هم ممنون.دوستدارم.همه رو.بای


 

نوشته شده توسط سر فرصت عوضش می کنم در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting